تبليغاتX
دو عاشق
کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي.....- به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي- به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت.......... به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر.......... به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست.............
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 8:23  توسط فریبا | 
 مادر

          یگانه معبودی است که حقیقت عشق پاک را می داند

                                    زندگی با وجود عشق زنده است و عشق با وجود مادر                                                                                                                       

  مادر تورا بخاطر زحماتت به اندازی تمام خوبیها دوست دارم

                                      بزن خنجر به چشمانم ولی هرگز نمیر مادر

 

        ابروی اهل دل از خاک پای مادر است

                        این جماعت هرچه دارند از دعای مادر است

                                            آن بهشتی را که قرآن توصیف کردصاحب قرآن

                                                                            بگفتند زیر پای مادر است...!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:42  توسط فریبا | 

من باید چیکار کنم تا تو به باور برسی؟

دردمو به کی بگم ای که برایم نفسی

نتونستم که بفهمم تو برای چی دلواپسی

تو خیال نکن که جای تو رو می گیره کسی

 

باز برگشتم .بعد از آخرین روز سال 84 تا حالا این جا ننوشته بودم. و این بار و این روزها برای بار آخر است که اینجا می آیم .نمی دانم چه سرنوشتی درانتظارم نشسته . اما هرچه که هست این بار تو بدون من , تنها و با خودت می خواهی تصمیم آخر را بگیری. من اینجا می نویسم. میدانم که کسی به سراغم نمی آید. پس یک خانه متروکه امن برای حرفهایم باقیست.

برای یک مرد , آنهم وقتی ادعای عشق و احساس داره , هیچ چیز سخت تر از این نیست که ببینه عشقش باور نشده و تنها به همین دلیل کنار گذاشته می شه. برای چنین مردی بعد از این  زندگی باید فقط مرگ باشد. بغضی به وسعت خوبیهای تو گلویم را می فشارد و نمی گذارد تا بنویسم ....

از فردا از شنیدن خنده هایت محرومم. می ترسم امشب که برایم خندیدی بار آخر باشد . اما مثل همیشه چقدر خوب می خندیدی.

تو خیلی خوب هستی ... خیلی پاکی ... اگه ایرادی بود از من بود.اگه نتونستی باور کنی مشکل از من بود. ولی به چشمات قسم شعر گفتن من ارادی نبود.... به خدا دست خودم نبود اگه هر بار می گفتم دوست دارم ... اگه وقتی بهت می رسیدم سکوت منو می خورد. به خدا دست خودم نبود.

4 سال عشق تو در دل من ریشه دوانده... تنها یکی از هزارن خاطره ( که می دانی با تاریخ و ساعت حفظشان هستم) کافیست تا دوباره چشمانم را خیس کند. تا آخرین روز فرصت هست تا چشمانم به مهمانی باران بروند . باران سخاوتمند.... می دونم این روزا دلت بارون می خواد ... من کلی دعا کردم تا این طور بشه ... یادته تونل کوهرنگو؟ ... از ته دل برای تو خواستم بارون بیاد ...

از امشب به جای تو باید با این صفحه حرفهایم را بگویم.... و تو ... تو حرفهایت را به چه کسی خواهی زد؟ حتما کسی بهتر از من هست تا بتونه محرم دل بی قرارت باشه ... دلی که حسرت یک لحظه مهمانی اش برای سالها بر دلم خواهد ماند.

امروز روز 222 ام است. نمی دانم تا کجا تحمل شمردن روزها را دارم؟

تو که بروی , دلم برای تو , و برای خانواده ات تنگ می شود....

 تو که بروی دلم برای همیشه برای خودم تنگ می شود.

تو که بروی جوانیم هم خواهد رفت.

نکند می خواهی بروی؟

می دونی دلم برای چی می سوزه؟ از این که با این همه پاک بازی هنوز لایق پذیرش نیستم ... نه که بخواهم بمانم ... هنوز متوقع نشدم ... اما تو که بروی دلم به صداقت و راستی و احساس و عاشقی بد بین می شود.

ما همیشه با هم صادق بوده ایم. از اول . و من خواستم که با من بی تعارف باشی. یادت هست؟ هزار بار خواسته ام.

چقدر نرفته احساس تنهایی می کنم.و این گریه های تا سحرگاهم نه تمام می شوند و نه باور.

من نمی خواهم تنها دوست خوب تو باشم. من فقط می خواهم عاشق پاک باز تو باشم. و اگه این اتفاق نیافته ... نمی مونم. احساس من حتی اگر یکطرفه بود ... برای زیستن کافیه ... باور کن راست می گم....

 

موجی به صخره کوبید, پرنده پر زد

وقتی که با دل من حرف سفر زد

رو خاک خیس ساحل , کشیدم نقش یک دل

آخرین یادگاری

با گریه گفتم آخر, مرا بی یارو یاور

به دست که می سپاری؟

می میرم بی تو من

با من حرفی بزن

که هیچم بی تو در دنیا

در چشمم التماس

می میرم از هراس

که بی تو بی تو تنها

رو خاک خیس ساحل

کشیدم نقش یک دل

آخرین یادگاری

با گریه گفتم آخر

مرا بی یارو یاور

به دست که می سپاری؟

 

اگه این مدت رو دلت سنگینی می کردم ... معذرت می خوام ... اگه نبودم اون که باید , معذرت می خوام ... اگه من مقصر بودم ... ببخش ... اما خودت می دونی که همه تلاشمو کردم ... اگه بی اجازه وارد خلوتت شدم .... به بزرگواری خودت ... به خوبی و مهربونی خودت ... من کوچیک تر از اونم که دلت از من برنجه ... اگه نمی تونم به عنوان فقط یه دوست بمونم ... بذار به حساب بی لیاقتیم ....

اگه بری نمی دونم بعد از من حرفاتو به کی می زنی ... ولی مطمئنم که من بعد از تو دوباره حرفام تو دلم می مونه ... می دونم می فهمی چی می گم.... می دونم می دونی غرورم چه شکلیه ... تو که بودی حرفایی رو بهت می زدم که به خدا می گفتم ... تو برای من دوست نبودی ... یعنی فقط دوست نبودی ... و اگه بودی بهترینش بودی ... بهترین دوست ... که حتما فقط یک بار در زندگی من اتفاق می افته ....

امشب شب اول تنها ماندن من است ... و شب اول راحت شدن تو ... می بینی نمی تونم با این صفحه به خوبی وقتی با تو می تونستم حرف بزنم , حرف بزنم ....

احساس می کنم هوا خیلی سرد شده ... باید پنجره را ببندم ...

خوب بخوابی فرشته قشنگم ...

من تا سحر به میهمانی باران چشمهایم , بیدارم.

من به این میهمانی ها عادت دارم ....

 

از پشت اشکم سایه ای محو است و پیدا بود

نقش دل اما همسفر با موج دریا بود

جایی که مرگ دل به چشمم دیدم آنجا بود ....

رو خاک خیس ساحل , کشیدم نقش یک دل

آخرین یادگاری

با گریه گفتم آخر, مرا بی یارو یاور

به دست که می سپاری؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:30  توسط فریبا | 
ما مان صدیقه مائده خیلی تنهاست خیلی بی قراری می کنه ای کاش هیچ وقت تنهات نمی گذاشتم

 ما مان گلم ای کاش می دیدی که بی تو بودن رو با چه زجری تحمل میکنم ای کاش یه خورده به فکر ما

بودی ای کاش تنها م نمی گذاشتی مامان خوبم مگه نگفتی دلم برات تنگ شده پس تورو خدا به خوابم

 بیا تو رو خدا.....................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:12  توسط فریبا | 
مامان گلم مامان صدیقه دلم برات تنگ شده ای کاش فقط یکبار به خوابم میاومدی ای کاش من وپیش خودت میبردی ای کاش.............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:3  توسط فریبا | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 9:16  توسط فریبا | 
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو از قلبت دزدید

 وبه جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد

زل بزنی وبه جای اینکه لبریز کینه ونفرتش کنی حس بکنی هنوزم دوستش داری

 دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی که یکباره زیر آوار غرورش همه وجودت  له نشه

چقدر سخته  تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی 

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتوونی بگی

 چقدر سخته وقتی پشتت بهشه اما دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی

 تا نفهمه هنوز م دوستش داری

 چقدر سخته گل آرزو هات تو باغ دیگه ببینی و هزار بار توخودت بشکنی

 واون وقت آروم زیر لب بگی گل نازم باغچه نو مبارک  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 8:58  توسط فریبا | 
هنوز جای پاهات رو هنوز داغی رو  که روسینه ام به جا گذاشتی سرد نشده

هنوز آخرین لبخند تلخت از جلوی چشمام پاک نشده هنوز نتونستم فراموشت کنم

 اما این رو می دونستی که همه اونا کم رنگ شدن  کافیه یه موج کوچیک بیاد تا رد پات رو پاک کنه

کافیه یه نسیم کوچیک بوزه تا اون داغ رو سرد کنه

وکافیه یه اشک شوق ببینم تا اون لبخند ت رو از جلوی چشمام پاک کنه فقط می مونه جای اون داغ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 8:57  توسط فریبا | 
 

شايد واقعا راست باشه شايد هم نباشه عشق از من و تو رنگ مي گيره؟ يكي خوش رنگش ميكنه و شايد نه انقدر زشتش ميكنه كه زشت ترين چيزه دنيا بشه؟ ............. (دروغ يا راست)

من و تو ميخواهيم زيبا ترين باشه عشقمون و نا خوداگاه رنگي مي شه كه از دو رنگي هم بد تر مي شه ولي مطلب اينه كه همه جا ميخونم... (كاش........

كاش غرور حس زشتي كه انسان به تن عشق مي پو شونه تو هيچ لغتنا مه اي معني نمي شد تا اشكي از چشماي هيچ انساني جاري نمي شد و پاك ترين احساسات نثاره زشترين.......نشه

كاش تو من غرورمونوبشكونيم تا كمترين چيزي كه عزيزتريه بدست بياريم هميشه چيزي كه دوست داريش بالاتر از خودت بذار و تلاش كن تا بهش برسي اينطور ميشه كه غرور كاذب معني نشه

كاش حسادت پاكي عشق از بين نبره كاش كينه كاش شك كاش ......................................نبود)

چرا كسي نيست كه بگه غروركاذب و حسادت كينه همه كاره عشقه چرا هيچوقت نميگيم كه عشق دو رنگي مياره كينه مياره غروركاذب مياره چرا پاك ترينها رو ازعشق مي دونيم ولي زشتي كه عشق مياره نميگيم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا هستي و بودن خودمونو از عشق مي دونيم؟ چرا مي نويسيم عشق ولي معنيش نميكنيم عشق ؟ وچرا عشق نباشه؟چراغرورپاك خودمونو بشكنيم؟چرا غرور زشته؟

تا حالا فكر كردي كه تو عشق به هر رنگي كه دلت خواست در اوردي يا عشق تو رو همرنگ خو دش كرد؟

سبكبال رها گشتن هزاران شيوه ميخواهد به سازه عشق رقصيدن هزاران چهره ميخواهد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 9:0  توسط فریبا | 
دل شوره دارم
 
درست مثل چشم به راه مانده اي كه در انتظار مسافر
 
پشت پنجره ايستاده باشد
 
اما من كه مسافري ندارم تا چشم به راه باشم
 
ولي دل شوره دارم
 
مثل مسافر از غافله جا مانده اي كه ار بيم بي همسفر شدن
 
گام هاي بلند بر مي دارد
 
اما نه
 
همسفران يك دل
 
دوري هم را يك گام هم تحمل نمي كنند

بي تابم
 
مثل جوانه ي كوكبي كه بر صخره آسمان معلق است
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 9:19  توسط فریبا |